Wednesday، November 16، 2011

نابلد

آقا ما يك روز از دهاتمون برميگشتيم، بلا برما نازل شد. ماشين براي عهدو عيال گذاشيم پياده كنارجاده عازم بوديم كه يك هو يك همشهري ترمز كردو مارو با اصرار سوار كرد. چشمتان روز بد نبيند. كمي كه رفت ناگهان حركت‌هاي موزون ماشين به حركت‌هاي ناموزون تبديل شد و من نگران رو دربايستي مانده بوديم بگوييم كه همشهري اين چه نوع حركت در جاده روستاست، مگر مستي. اين را در دل مي‌گفتم و نگران چشم بر رحم جاده داستم. هي در زبان چرخيد كه بگويم همشهري مشكلي هست..... چرا اين حركات را ادامه مي‌دهي، اما باز نتوانستم و سكوت كردم. چشمتان روز بد نبيند ناگهان در پيچي جاده محو شد و ماشين تحت دره رفت. من خوشبختانه چون نگران بودم و محكم به سندلي چسبيده بودم. چون علاوه بر كمر بند پايم را بركف خودرو مبارك وطني مي فشردم و محكم تر به صندلي قفل شده بودم. همشهري جراحت‌هايي برداشت ولي مهمتر اينكه ماشين جسبيد ته دره. بنده همشهري را كول كردم و به كنار جاده آوردو و گفتم مرد حسابي اين جه حركاتي بود. همشهري گفت آخه ترمز شل بود هرچه به كف مي فشردم ماشين سرعت كم نمي كرد. گفتم اي داد چرا نگفتي كه بگويم چه كني. گفت آخه حتم مي ايستاد. گفتم كه بله ايستاد. ته دره. اگر همان اول كه حركات‌هاي ناموزون مي كردي مي گفتم اين سرم نمي آمد. گفتم كه مگر رانندگي نمي داني گفت. تازه يادگرفتم. عاقبت زبان بريده نشستن كنار راننده نابلد همين است.