یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

كوچه

آهنگ زيباي تفنگت را زمين بگذار براساس شعري از زنده‌ياد مشيري چنان با شرايط امروز هماهنگ است كه اشگ برديده مي‌نشاند. مشيري شاعر بزرگي بود و بسيار آگاه و افسوس كه هيچگاه او نيز مانند بسياري از بزرگان ما همه ابعاد و انديشه‌هايش براي ما هويدا نشد. يادم هست كه پيش از انقلاب و در شب‌هاي شعرخواني انستيتو گوته كه سهمي از حركت اعتراضي 57 بردوش آن يك شب اعلام شد كه مشيري بيايد پاي تريبون و شعر بخواند. زنده ياد سعيد سلطانپور بود كه گفت و اعلام كرد يا كس ديگر كه شعر كوچه را مي‌خواند. اما كساني در ميان جمعيت كه كم نيز نبودند اعتراض و هو كردند. شرايط شرايطي بود كه كسي عشق ورزيدن را برنمي‌تابيد و خواهان شعار خونخواهي و تفنگت را بردار بريم جنگ بود. اما كسي سلطانپور را فراخواند يا پاي تريبون بود كه گفت ما به عشق هم نياز داريم. آنروز گذشت و خيلي وقايع رخداد و امروز همان‌هاييم و بعلاوه برخي كه زيرخاك سرد خفته‌اند به دست بدسگالان يا به مرگ نيمه طبيعي، چون زندگي در اين شرايط طبيعي نيست و مرگ را نزديك مي‌كند. ماكم شده‌ايم و نسلي امروزي هست كه بسيار آگاه تر از آن زمان است. عشق مي‌ورزد و عشق در شعر كوچه مشيري لبريز است. همه آنچه كه ما براي خود و آينده فرزندانمان مي‌خواهيم همان است كه در كوچه فريدون مشيري گفته شده. امروز كه شعر تفنگت را زمين بگذار را مي‌شنوم انگار كه دلم به درد مي‌آيد كه چرا آنزمان اورا او كردند و من هم. از كوچه در مهتاب شبي مي‌گذرم و ياد عشق گذشته مي‌افتم و از پنجره‌اي زمزمه وار صداي شجريان اين آهنگ را مي‌خواند و اشگ امان نمي‌دهد. دوستان زيادي از دست رفته‌اند و هنوز اندرخم يك كوچه‌ايم. اما اين بار مي‌دانم و مطمئنم كه كار تمام است. چون ديگر شعار و شعر ها را فريدون مشيري مي‌گويد و همه مي‌پسندند و برايش هورا مي‌كشند ايكاش بود و ميديد.

هیچ نظری موجود نیست: